نتایج جستجو برای عبارت :

پاورپوینت درس من یک رزم آورم

برایت می سرایم شیونی با ساز افغانی 
که آتش را برقصی از خط دامن به پیشانی 
برایت يک بغل می آورم غلتیده از شهرم 
که گیری سخت در آغوش و گردی خواجه غلتانی 
برایت کاسه ای می آورم از شربت کابل 
که از دستم بگیری مست و در جانت بریزانی 
برایت سوسنی می آورم از دره ی پغمان 
که آن را در نظر بینی و در وصفش فرو مانی 
برایت لحظه ای می آورم از صبح لوگر تا 
خودت را با خیال تازه ای در آن بپیچانی 
برایت جرعه ای می آورم از آتش غزنه 
که بر انگشتر مردانه ات یاقوت بنشا
 
دردهای من
 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
 
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
 
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
 
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است.
 
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ روزى حضرت امیرالمؤمنین
علیه السلام براى انجام کارى ، يکى از غلامان خود را صدا زد. شیطان او را
وسوسه کرد که جواب آن حضرت را ندهد. چندین بار او را صدا کرد، جواب نیامد!
حضرت به جست و جو پرداخت . دید آن غلام پشت دیوارى دراز کشیده و مشغول خرما
خوردن است .آن حضرت فرمود: اى غلام ! مگر صداى مرا نمى شنیدى که جواب
نمى دادى ؟ غلام عرض کرد: چرا. فرمود: چرا جواب نمى دادى ؟ عرض ‍ کرد: یا
على ! مى خواستم تو را به غضب آورم ؟!ح
نباید دلتنگت باشم اما هستم، نباید به چشمانت فکر کنم اما می‌کنم، نباید آهنگ صدایت را به‌یاد بیاورم اما می‌آورم، نباید لبخندت گاه و بی‌‌گاه جلوی چشمانم جان بگیرد اما می‌گیرد. چرا این‌گونه زنده‌ای در من؟ هر شب فغانم به آسمان می‌رود از دست خاطراتت. نمی‌توانم فراموشت کنم، نمی‌توانم دنیا را بدون تو به‌یاد بیاورم، نمی‌توانم به دست‌هایت فکر نکنم. دارم دیوانه می‌شوم بدون تو؛ دارم کم می‌آورم، دارم هلاک می‌شوم از دلتنگی. بیا و به من بازگرد
سلام جانا ؛
میدانی میم را به یاد می آورم که گرما به سعادت آباد می برد و خون می جوشد درون رگهایم. پشتی که ندارم، پایی که همراه است، دلی مومن، مسیری که آنچه را هستم یادم می آورد و امیدی که سالهاست بریدم و بی آن زندگی کردن را آموختم تمام چیزی بود که توی کوله ام می خواستم. خداوندا سپاسگزارم.
يک شب به میخانه نرفتم. با فلانی به هم زدم و نرفتم. با رفیق شفیقم می نخوردم.
حالا با چشمان ضعیفم از دریچه‌ی کوچک  در میخانه، مستان را نگاه می‌کنم. پیاله پیاله می‌نوشند و می‌رقصند و می‌گریند و می‌خوانند و می‌خندند و از مستی يکی‌يکی هلاک می‌شوند. اولی که پرپر می‌شود دیگری با ولع لنگ‌لنگان خودش را و دهانش را به سر خُم لبریز از می نزديک می‌کند.و چنان سَر می‌کشد که گویی طاقت دیدن افتادن قطره‌ای از آن بر کاشی‌های‌ فیروزه‌ایِ کف میخانه
توضیح پیرامون عمومی و آزاد
This site is equipped with all articles around پاورپوينت/مطالعات اجتماعی/كلاس هشتم/درس20/ایران و منطقه جنوب غربی آسیا.
اگر میخواهید پاورپوينت/مطالعات اجتماعی/كلاس هشتم/درس20/ایران و منطقه جنوب غربی آسیا را بخرید بروی دکمه خرید فایل کليک کنید.
آیا از خرید فایل پاورپوينت/مطالعات اجتماعی/كلاس هشتم/درس20/ایران و منطقه جنوب غربی آسیا از اینجا راضی بودید؟
بروزترین پایان نامه ها و تحقیقات پاورپوينت/مطالعات اجتماعی/كلاس هشتم/درس20/ایران و م
بسم الله
  کلیشه را می شکنم
و به تو سلامی میدهم که بوی خداحافظی می دهد
آسمان را به زمین می کشانم
زمین را به رنگ آسمان در می آورم
ماه را در روز می کشم
و به خورشید شب به خیر می گویم
و ستاره ها را می بارانم
و غنچه ها را در دل آسمان شب می چینم
و آینده را در گذشته می خواهم
زمین و زمان را به هم میریزم که کلیشه ها را بشکنم
که به جای خداحافظی به تو سلام بدهم
که تو را همیشه خودم بدانم
 ماه من!
صبحت به خیر‌!
 
 
پ.ن:
بی مقدمه
بی مخاطب
:)
  من از بیت المقدّسم از محله روح‏آباد از درب حُسن. خانه‏اى در همسایگى حُزن دارم، پیشه من سیاحتست، صوفىِ مجرّدم  ، هر وقتى روى بطرفى آورم، هر روز  بمنزلى باشم و هر شب جائى مقام سازم.
 چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون در عجم آیم مهرم خوانند. در آسمان بمحرّک  مشهورم و در زمین بمسکّن معروفم، 
اگر چه دیرینه‏ام هنوز جوانم و اگر چه بى‏برگم از خاندان ِبزرگم.
قصّه من دراز است،
فى قصتى طول و انت ملول»
مونس العشاق ـ مجموعه مصنفات شیخ اشراق    ج
اوتیفرون: سقراط، نمی دانم اندیشه‌ی خود را چگونه بیان کنم زیرا هر سخنی را که به میان می آورم عنان از دست من می‌رباید و می‌گریزد و در يک نقطه پابرجا نمی‌ماند.
 
 
سقراط: اوتیفرون، این صفت، خاصِ آثار نیای من داید الوس است. اگر من چنین می‌گفتم ریشخندم ميکردی و می‌گفتی به سبب خویشی من با دایدالوس سخنانم پابرجا نمی‌مانند و به پرواز می آیند. ولی اکنون، چنانکه خود میگوئی، سخنان تو ثباتی ندارند.
 
 
اوتیفرون: حق به جانب توست. ولی سقراط، این گناه من
حواس‌پرت و خالی‌الذّهن شده‌ام. حالت ذهنی‌م مشابه اوقات رؤیابینی‌ست. هوشیاری‌ای وجود دارد، امّا انگار در مه مشغول تماشای اتّفاقاتم. لحظه‌هایی از روز خیلی خوش‌حالم و فکر می‌کنم به زمان زیادی نیاز دارم برای رقصیدن (و البته اگر کسی رقصیدن من را دیده باشد خواهد گفت بیش‌تر از زمان به توانایی نیاز دارم) واقعیت؟ شدیداً به‌همریخته‌ام. 
برادرم فردا شب می‌رود. پیاده‌روی می‌کنم، به اتاقم نظم می‌دهم و موقعی که لباس‌های زنش را يکی يکی لوله م
تو برای من شبیه ادبیات بودی. 
معشوقی که بی‌دلیل و بی‌بهانه رها کردم. رها کردن بی‌دلیل وجه اشتراکتان بود. آن‌قدر آرام اتفاق افتاد که حتی درست به خاطر نمی‌آورم چطور و چه زمانی به انتهای مسیر خود رسید و آن‌قدر بی‌دلیل که هنوز بعد از تمام روزها و ماه‌ها دلم نمی‌خواهد از خودم بپرسم که چرا. 
 
- پیاده رفتن قسمتی از مسیرم که به ناچار از کوچه‌ی قدیمی‌تان گذشت وقتی که تمام مدت باران می‌بارید، بهانه نوشتن این جملات بی‌معنا
مثل گل های ترک خورده کاشی شده ام !
بعد تو پیر که نه
من متلاشی شده ام . . .
مهدی نظام آبادی
تا گرمی آغوش تو هست
ایمان نمی آورم
به آغاز فصل سرد . . .
به.زالو دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
گذر زمان معرکه است تی‌تی. ترس‌ها و استرس‌هایمان را می‌تواند در خودش حل کند و بعد ورژن آرامی از آن را به ما ارائه دهد. ورژنی که می‌تواند حتی ما را در خودش حل کند. مثل حمام رفتنی که در کودکی از آن واهمه داشتیم و الان روزی يک بار به حمام پناه می‌بریم .یا اصلا مثل همین صدای اذانی که بلند می‌شود و من هندزفری را از گوشم در می‌آورم و چنددقیقه چشمم را می‌بندم و بعد آن صدای استرس‌آور دیروز را در خودم را حل می‌کنم تا آرام شوم.عجب معجون کج‌ومعوج عجیب
سلام عزیزم.
عرفان عزیزم. هزار بار فکر کردم که بگویم یا نه. خواستم که ساکت بمانم. اما طاقت نمی‌آورم که برای بار هزارم هم نگویم که دوستت دارم و تولدت چه قدر برایم مبارک است. تو جگر گوشه‌ی منی عرفان که من توی قلبم و مغزم تماما احساست می‌کنم و می‌بینمت و در آغوشت می‌گیرم و می‌بوسمت که بدانی من اگر برادری( هم استخوان و خاکی) داشتم و می‌ساختم در ذهنم شکل تو را باید می‌گرفت. دوستت دارم و جز این هیچ ندارم. 
دختربچه‌ی احمقی‌ام اخیراً یا شاید تماما ک
اگر اشتباه نکرده باشم وارد هفتمین روز از قطعی سراسری اینترنت شده‌ایم. سعی می‌کنم کارهایم را با همین سایت‌های ایرانی راه بیندازم. بیش از آن که ناراحت باشم خشمگینم. خشمگینم و ناامید. راستش مدت‌هاست که به خودم وعده‌های سر خرمن نمی‌دهم که چیزی درست می‌شود. اگر تمایلات کمال‌گرایانه‌ام را در این مبحث به حالت تعلیق در آورم راحت‌ترم. به این فکر می‌کنم که در نقص هم می‌توان به کمال رسید.
روزها و هفته‌های خوبی را نمی‌گذرانم. خسته‌ام. روزشمار
هلیا يک وقتی مینوشتيکی او، يکی مندوتا او، يکی مندو تا من، يکی اواصلا قلم بود که دوستمان کرد. بعدها قرتی‌بازی هم درآوردیم.من از تنهایی‌ام تغذیه ميکردم و از موسیقی‌. آتیش زیر این دیگ را هم نوشته‌های دیگران روشن ميکرد.حالا هلیا نمینویسد. من هم.اما امشب، دیدم جمال هم وبلاگ دارد. و کپشن‌هایش، از جنس بافت نرم قلب آدم است. عین کپشن‌های فرزانه.هرکداممان يک جنسیم. و من با خواندن آدم‌ها، دوباره جنس خود را به‌یاد می‌آورم. با جوهر خودم مینویسم.من پر
 
 
 
 
شعر مازندرانی
#غزل_تبری#روح_اله_نظرنژاد_کدخدا#اِسپه_رازقیصُبْ جا بِدوشِ دُختِ پیغمبر گِرمْبهیا یَعْله تا شو، سینه ی حیدر گِرمبهامشو تموم انس و جن وِه نور یارمْهگِر سبزِ قنداقه شه بال ِسَر گِرمبهبِشْکُفته اِسپه رازقی ماهِ زمین سَرمن ماهتو وه شاخه ی احمر گِرمبهمردم نَدینه اُونگِدر با شی دِ تا چِش!من دوشِ پیغمبر ره شی منبر گِرمبهاین فاطمه (س) اون فاطمه* فرقی نکاندهمن شی برارونِ دل وَر وَر گِرمبههر جا که زینب دَوّه من اونجه دَرِمْبهسق
يک مدتی شده که حالم خوب نیست و دارم خودم را می‌کشانم. یقه‌ی خودم را گرفته‌ام و کشان کشان می‌برمش سرکار، می‌برمش مهمانی و می‌آورم. دلم میخواهد خودش راه برود و بدو بدو کند و بر گردن من نیفتاده باشد. اما افتاده است و چاره نیست. دلم می‌خواهد هر کاری کنم که خوب شود ولی مستاصل مانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم ؟مغز بیچاره‌ام تلاش می‌کند که کاری کند.اما او هم خسته شده انگار :) 
محبوب من
خدایا به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هرکس را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی. هر کجاخواستم دلِ مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپروم و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در ددل خود احساس نکنم. خدایا، تو این چنین کردی تا به غیر از تو محیوبی نگیرم و به جز تو آرز
هوا داغ است، خفه است، يک جور خاصی خفقان آور است.
به سختی پلک هایم را از هم جدا ميکنم، کف دستم را روی شن های داغ میگذارم و به زحمت تن بی رمق را از زمین ميکَنم، تپه های شنی دور سرم به گردش درمی آیند، لحظاتی مینشینم تا کمی تعادل از دست رفته را به دست آورم.
نگاهم کمی دورتر را نشانه میگیرد، همان جا که دو صفحه آبی رنگ و قهوه ای به هم میرسند
ادامه مطلب
به کوری چشم شاه زمستان هم بهار بود حالا کجاست اون شاه که ببیند بهار هم زمستان شده؟ شاه تختی را به ورزشگاه راه نمی‌داد و ما نیمی از جامعه را. باید خیلی نامرد باشی که این همه پیشرفت را نبینی‌. باید خیلی کور باشی که نبینی شلوارهایی پایین کشیده ‌شده تا من و تو بخندیم، پول‌هایی بالا کشیده شده تا من و تو روی آب بخندیم. سرتان را درد نیاورم شیشه‌ها بخار دارند، برای تهویه‌ی هوا، برای دست‌بوسی امثال آدم و حوا پایین کشیده می‌شوند اما نه می‌خواهم سر
دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که تقریبا هرکس وارد زندگی من شده، آدم خوبی بوده! البته اشتباه نکنید، دور و برم پر است آدم‌هایی که تحملشان برایم سخت است. اما این‌ها کسانی اند که از اول در زندگی من بوده‌اند. کسانی که در انتخابشان نقش نداشتم. اما انتخاب‌هایم، اغلب خیلی خوب بوده‌اند. از من بهتر بوده‌اند. خانواده‌ام به من می‌گویند تو "شانِ دوست" داری! اما من فکر می‌کنم يک "عزیز رُبا" دارم که فقط آدم‌های نازنین را جذب می‌کنم!
البته این سکه يک رو
چند وقت پیش تو خیابون پیداش کردم ، داشتم قدم زنون می اومدم خونه ، اصلا به فکر این نبودم که يکی رو پیدا کنم تو لحظه بهش آب ، دون بدم سر اون درست تو همون روز که قرار بود تا فردا از بین بره برش داشتم آوردم تو خونه گذاشتمش تو شیشه پر از آب .تو راه اومدن به خونه به این فکر ميکردم که میخوام اینو بزرگش کنم هر جور که هست .  .همون روزم باهاش صحبت کردم که اگه تو بمونی من با تمام وجود بهت میرسم  هر چی از دستم بیاد واسه رشد کردنت پات میریزم . اولین روز ریشه نداش
دو ماه مانده به کنکور دکتری و من همچنان بی‌خیالی طی می‌کنم و درعین حال توقع دارم آی‌پی‌ام قبول شوم. راستش حال و حوصله ندارم احساس می‌کنم با اینقدر خواندن کاری از پیش نمی‌برم پس چرا وقت بگذارم. اما واقعیت این است که حاوی بهتر از هیچی. 
در مورد روابط کمی دارم به رابطه روی می‌آورم. کمی از عزلت دربیایند.
راستش قصد دارم از ایران برویم. باید ابتدا زبانم را تقویت کنم که بدرد کنکور دکتری هم می‌خورد و بعد بدنبال رفتن باشم.
چاقی کلافه ام کرده باید ف
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
 
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
 
بعضی روزها به اینجا سر میزنم و برایتان يک سبد کوچک شعر می‌آورم تا میان این شلوغی ها و زشتی‌های روزگار روحتان تازه شود و زیر سقف این خانه‌های بدقواره شهری شش‌هاتان با هوای کوه و جنگل پر شود.
اینها دو بیت اول غزلی از حافظ است.می‌دانم حوصله‌تان ممکن است یاری نکند و به همین دو بیت بسنده می‌کنم.همین دو بیت
 
ای خدا! من باید از نظر علم نیز از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند،
باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد.
باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم.
 
بخشی از نیایش های شهید چمران، کتاب زمزم عشق، ص 2
مواقعی که حالم نه خوبه نه بد، به عصبانیتم فکر می کنم. خودم رو اونقدر بالغ می دونم که حس می کنم تونستم بالاتر از خشم خودم بایستم و تصمیم عاقلانه ای بگیرم. برای خودم مثال های زیادی در ذهنم می آورم و در همان ذهن شفافم به آن مسائل واکنش نشان می دهم. (حتما اینجای کار منتظر يک اما هستید و من انتظارات را در حد توان برآورده می کنم) اما، درست در مواقع عصبانیت بدترین تصمیم را که نمی شود گفت اما لااقل بهترین تصمیم را نمی گیرم و آرام که می شوم در همان خیال خا
ساعت 6:20 صبح بود. راننده اتوبوس يک آهنگ فرانسوی لایت گذاشته بود که شنیدنش حس آرامش توصیف ناپذیری را در آن ساعت صبح به درونم القا ميکرد.
خورشید داشت نم نمک از آن دوردست ها بالا می آمد و به احترام ورودش، آسمان رنگ قرمز و نارنجی به خود گرفته بود. میشد لحظه ورودش را از ورای شیشه بخارگرفته اتوبوس دید.
هوا آنقدر آلوده بود که می‌توانستی آن را به جای مه صبحگاهی تصور کنی. انگار که اتوبوس مه را می شکافت و در گرگ و میش صبح، جلو می رفت. 
راستش تصور مه آلوده
تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، نقش نویسنده را همواره و بیش از هر چیز در یادآوری دانسته‌ام، یعنی به فراموشی نسپردن، پاسداشت گذشته‌ها با واژگان، نوسازی یادبودها با کلام و توصیف مهرآمیز آن‌ها. گرچه بی‌شک در وجود من که نویسنده هستم، کمابیش چیزهایی از نقش آموزگار، پنددهنده و واعظ باقی مانده است که این خود از سنتی کهن و آرمان‌پرستانه سرچشمه می‌گیرد. اما من این امر را بیش‌تر به منزله‌ی پندی برای روح بخشیدن به زندگی و کم‌تر به مفهوم آموزش، مد ن
 
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل حساب آورد!

خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدیا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز نا امید و از بازی سرنوشت مایوسم. در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاريک فرو رفته ام. تنها تو را می شناسم، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.
 
 بخشی از نیای
پسرِ مادر صد و هشتاد و سه روزه شده است. یعنی پایان شش ماهگی و آغاز نیم سال جدید زندگی اش. نمی دانم زود گذشت یا نه. نمی دانم سخت گذشت یا آسان. نمی دانم خوش گذشت یا ناخوش. با خودم که فکر می کنم می بینم زود گذشت ولی یادم نمی رود آن شب هایی که آرزو می کردم زودتر ساعت چهار صبح شود و پسرک خواب. شب هایی که شبش کش می آمد و صبحش برای آمدن ناز و عشوه. با خودم که فکر می کنم به این نتیجه می رسم آسان بود اما یادم نمی رود ترس و دردهایی که کشیده ام. شادی ها و خوشی هایی
 
دعای توسل را علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است و می فرماید این دعا را محمد بن بابویه از ائمه (ع) روایت کرده و گفته است که این دعا را در هیچ امری نخواندم، مگر آن که اثر اجابت آن را به زودی یافتم.
در این دعا با توسل به چهارده معصوم (ع) و واسطه قرار دادن آن‌ها به درگاه خداوند پس از اتمام دعا، حاجت خود را از خدا در خواست می‌کنیم. جملات صدر و ذیل آن چنین است: ”اللهم انی اسئلک و اتوجه اليک بنبيک نبی الرحمة…”‌؛ خدایا من از تو می‌خواهم و روی می‌آو
پسرِ مادر صد و هشتاد و سه روزه شده است. یعنی پایان شش ماهگی و آغاز نیم سال جدید زندگی اش. نمی دانم زود گذشت یا نه. نمی دانم سخت گذشت یا آسان. نمی دانم خوش گذشت یا ناخوش. با خودم که فکر می کنم می بینم زود گذشت ولی یادم نمی رود آن شب هایی که آرزو می کردم زودتر ساعت چهار صبح شود و پسرک خواب. شب هایی که شبش کش می آمد و صبحش برای آمدن ناز و عشوه. با خودم که فکر می کنم به این نتیجه می رسم آسان بود اما یادم نمی رود ترس و دردهایی که کشیده ام. شادی ها و خوشی هایی
مدتی ست به طرز عجیبی حس غمش را دریافت می‌کنم. به محض شنیدن صدا یا دیدن تصویرش این غم را با بند بند وجودم نفس می‌کشم. بدونِ اینکه در این مدت ببینمش، بدون اینکه هم‌کلامش شده باشم و بدونِ خیلی چیزهای دیگر. اما این غم مرا زجر می‌دهد. آن‌قدر که لحظات آرام قبل از خوابم با دقیقه‌ای فکر کردن به او، غرقِ اشک می‌شود و تعجب می‌کنم! تعجب می‌کنم که چطور می‌توانم برای تنهایی يک نفر دیگر اینطور اشک بریزم و قلبم اینطور آب شود. میان همین خطوط خواب‌هایی ر
از وقتی آمده در هم است. یخ و سرِ گله‌گزاری‌هایش با هم باز می‌شود. از فشار مسئولیت‌هایش می‌نالد. از پدر و مادر و همسر و فرزند شکایت دارد. می‌دانم که هم حق دارد و هم ندارد. هم مسئولیت بر شانه‌اش هست و هم ظرفش کوچک است. چند مثال از مشکلات آدم‌های دیگر برایش می‌آورم که به قدر يکی دو دقیقه برافروختگی‌اش را می‌کاهد و دوباره از نو ناله سر می‌دهد. دیگر تابم نیست. تن سنگینم را روی مبل جابجا می‌کنم و دستم را روی سرم می‌گذارم. خیالِ اعتنایش نیست. با
 
می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغ گویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم.  می خواستم آن چنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند و طریق مستقیم، روشن و صریح و معلوم باشد و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند.
 بخشی از نیایش های شهید چمران، کتاب زمزم عشق ص 140
 
  دومین سالگرد سانچی
می سوزد و فریاد میزنم ,  می سوزد و اشک میریزم ,شیون ميکنم و لبخند می زند , به سمتش دست دراز ميکنم و دست هایش را پشتش قایم ميکند , نزديک میشوم  و دور میشود ؛ ناگاه آتش زبانه ميکشد.
   هراسان از خواب میپرم.زمان و مکان را به یاد نمی آورم. منگ منگم,گیج گیج.در ذهنم قیافه اش را مرور ميکنم.یاد ندارم تا بحال اورا حتی ثانیه ای بیرون از عالم خیال دیده باشم. هرچه بیشتر میگردم کمتر پیدا ميکنم.چند روزی میشود که هرگاه چشمانم را میبندم
در یخچال ساختمان محل کارمان هیچ چیز پیدا نمی‌شود. یعنی هیچ چیزی که قابل خوردن باشد و مال کس دیگری نباشد. تنها چیزی که فراوان است، چای است. به آبدارچی بگویی يک لیوان چایی بدهد یا دو فلاسک، برایش فرق ندارد. جلوی دست هر نفر، يک لیوان چایی پیدا می‌شود. وسط جلسات چایی می‌دهند، بعد از جلسات هم چایی می‌دهند. حتی وقتی آبدارچی می‌خواهد برود، بهم می‌گوید که آب کتری جوش است و چایی آماده.برنامه ام در 10 ماه گذشته به این ترتیب بوده که صبح می‌آیم دفتر. کا
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی.خدایا! به هر که و هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی.عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه‌ی امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو يکباره همه را بر هم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ‌وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.تو این چنین
دانلود قسمت 32 سریال ستایش فصل سوم
سریال ستایش 3 قسمت 32
سریال ستایش 3 قسمت 32 سی و دوم
سریال ستایش - فصل 3 - قسمت 32
دانلود رایگان فصل سوم سریال ستایش 3 با کیفیت عالی 720p
قسمت 32 اضافه شد
دانلود قسمت 32 سریال ستایش فصل 3 سوم
گروه فیلم : اجتماعی
سال تولید : 1397
کارگردان : سعید سلطانی
پخش: ساعت 20:45 شبکه سه سیما تکرار ساعت های 2 بامداد / 10 صبح / 14:30 ظهر ماه رمضان 98
تعداد قسمت ها : 30 قسمت
بازیگران: داریوش ارجمند، محمود عزیزی، نرگس محمدی، مهدی پاکدل، س
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

نجوا آر دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. فاطمه ملازهی سال رونق تولید آنتی اسکالانت چیست کول دانلود وبلاگ سپندار فروشگاه 707th کانون فرهنگی هنری شهدای مشهد الکوبه PGU Learning